شهيد سهراب حاجي مزداراني

متن آخرین نامه شهید
نویسنده : من (برادر زاده شهيد) - ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٠
 

متن آخرین نامه شهید سهراب حاجی مزدارانی

بسم الله الرحمن الرحیم

حضور محترم پدر و مادر گرامی

پس از عرض سلام و ارادت بندگی امیدوارم که در پناه ایزد متعال از جمیع بلیات مصون و محفوظ بوده باشید. هرگاه چنانچه احوالی خواسته باشید، بحمدالله نعمت سلامتی برقرار میباشد.

باری عرض میشود که امروز 17/ است که من این نامه را برایتان می نویسم و هیچ لزومی هم برای نوشتن نامه نیست چون حالم خوب است و اصلا اینجا هر کس هست حالش خوب است چون همه به سرچشمه عشق به خدا و لقاء الله رسیده اند. به همین دلیل نیازی نیست که ناراحت باشید و اگر خدای ناکرده این طور باشد شما به حد کمال نرسیده اید (جهاد اکبر)  انشاءالله.

و خود را نیز صابر کنید که خداوند با صابران است تا شاید بر اثر صبر شما خدا شهادت را نصیب من کند.

اگر نامه ای ندادم ناراحت نباشید که اینجا همه چیز و همه کس در عهد و فرمان خدا هستند. رضوان، جعفر و زری و رضا  و عام فامیلها و دوستان را سلام برسانید خدا حافظتان باد


 
comment نظرات ()
 
معرفی شهید
نویسنده : من (برادر زاده شهيد) - ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۳۱
 

شهید سهراب حاجی مزدارانی در تاریخ 27/11/1334 در روستایی زرین دشت فیروز کوه دیده به جهان گشود . در سن دو سالگی به همراه خانواده به شهرستان ورامین عزیمت کرد . و بعد از اتمام تحصیلات در مدرسه رضا پهلوی و رد رشته طبیعی در سال 1353 وارد دانشسرای شهر ری شد . ایشان در این دانشسرا به تحصیل در رشته برق و نیز تدریس صفات خوب و پسندیده و فرهنگ والای ایرانی اسلامی همت گماشت . بعد از پایان تحصیلات به خدمت سربازی رفت اما آنجا نیز دست از افکار اسلامی و انقلابی خود بر نداشت . در آخرین ماههای سربازی به فرمان امام (ره) _ مبنی بر تخلیه سرباز خانه ها _ او از پادگان فرار کرد و مدتی را مخفیانه زندگی کرد و بعد از پیروزی انقلاب دوباره به خدمت سربازی که این بار قداست خاصی برایش داشت رفت و خدمت خود را به پایان رساند.

 بعد از آن نیز در کسوت معلمی به انجام وظیفه پرداخت . این دلاور شهید در تاریخ 20/10/59 در جاده ابادان _ ماهشهر در عملیاتی موسم به بیست دی که بعد از عملیات توکل بود به درجه رفیع شهادت نائل گشتند. و به هدف متعالی خود دست یافتند . جنازه شهید را 10 ماه پس از شهادت برگرداندند و در حسین رضای ورامین و در محلی جدا از بقیه شهدا و در کنار یک شهید انقلاب دفن کردند .

 شهید بزرگوار تا آغاز سنین جوانی تحت نظر و تعلیم پدر بزرگوار تربیت شد و توشه ای از ایمان و بزرگ منشی و ولایت مداری را ره توشه راه خود در مسیر زندگی کرد و بعد از آن به سیر در زمین و آشنایی با شهرهای مختلف و فرهنگ و آداب و رسوم ملی آنها پرداخت او با کاوش در احوال متقدمین و متاخرین تجربه و دانش زیادی را کسب کرد . او با ایجاد دوستی بین افراد مختلف در فامیل ، دوستان و آشنایان تجربیات و دانش خود را به آنها انتقال می داد و نیز با طرح مسائل علمی _ سیاسی و اجتماعی جذاب جوانان را دور خود جمع کرده آنها را با اسلام آزادی و انقلاب آشنا می کردند و نیز از انحراف آنها جلوگیری می کردند .

 

 


 
comment نظرات ()
 
فعالیت انقلابی در دانشگاه
نویسنده : من (برادر زاده شهيد) - ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۳۱
 

روزگار حضور این شهید عزیز دردانشگاه مصادف بود با زمانی که نسیمی آرام خبر از طوفان ظلمت برانداز انقلاب می داد ایشان به همراه جمعی از دانشجویان به انجام فعالیت های فرهنگی می پرداختند . از جمله این فعالیت ها مقابله با ترویج فرهنگ مرتزق غربی بوسیله اساتید بود . به عنوان مثال شهید عزیز و دوستان برادرش با پوشیدن لباس ایرانی و آرایش و پیرایش ایرانی_اسلامی اجازه تزریق این فرهنگ را در کالبد مراکز علمی ایران نمی دادند. و خواهران نیز با توجه به اینکه مجبور بودند برای حضور در دانشگاه از حجاب اسلامی دوری کنند با اساتید و دانشجویان مرد برخورد کلامی و غیره نمی داشتند و بسیار موقر در جو دانشگاه حضور       می یافتند . و یا با روشهای مختلف مثل بیدار سازی یا تمسخر یا ... اجازه تزریق این فرهنگ را در فرهنگ و تمدن کهن اسلامی که در تار و پود وجودشان ریشه دوانده بود نمی دادند.


 
comment نظرات ()
 
فعالیت انقلابی در محیط پادگان:
نویسنده : من (برادر زاده شهيد) - ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۳۱
 

در دوران سربازی ایشان ، ندا و نوای انقلاب جان بیشتری گرفته بود و مصادف بود با زمانی که سران وقت کشور بسیار روی نیرو های نظامی حساسیت نشان می دادند . در این برهه از زمان نیز مانند سابق ایشان با همراهی دوستانشان سعی در نمایش ناکارآمدی ارتش می نمودند. مثلا در زمانی که فرماندهان پادگان خیلی تاکید بر این مسئله داشتند که اگر کسی فرار کند او را به اشد مجازات می رسانیم یکی از سربازان به کمک دوستان خود فرار می کرد . در این جریانات ایشان نقش کلیدی داشتند که به گفته یکی از هم خدمتی های ایشان "او تنها کسی بود که مبارزه می کرد"


 
comment نظرات ()
 
فعالیت بعد از پیروزی انقلاب
نویسنده : من (برادر زاده شهيد) - ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۳۱
 

 

وقتی انقلاب پیروز شد با پیروزی آن مردم فکر می کردند به هدف رسیدند اما با شروع جنگ همه چیز متحول شد . بعد از ان دیگر دفاع بود . انقلاب و دفاع دارای دو فرهنگ جدا از هم بودند . دفاع، تخصص و نظامی بودن می خواست . پس سهراب شروع به کار تخصصی در این زمینه کرد . او 24 ساعت خود را در اختیار انقلاب و مردم گذاشته بود. او تا 12 شب پست نگهبان ها را می چید و بعد از آن استراحت می کرد . استراحتی که در اصطلاح نظامی به آن چرت زدن می گویند. 5 صبح بیدار می شد و جهت تعلیم نظامی به محل دانشسرا (مدرسه نمونه دولتی فعلی) می رفت.2 تا3 ساعت در آن محل مشغول تعلیم بود و بعد مثل بقیه معلم ها تا 4 بعدازظهربه مدرسه می رفت و بعد از بازگشت اسلحه اش را برمی داشت و به مساجد و مدارس برای تعلیم می رفت . به دوستانش سفارش کرده بود که هر گاه می خواهند به جبهه اعزام شوند به او هم بگویند تا با هم بروند .

 برای اعزام به جبهه ها تعدادی دانش آموز و معلم آماده می شوند . اول تصمیم گرفته شد که به کردستان اعزام شویم . اما اطلاع دادند که در آبادان به ما احتیاج دارند . در نتیجه به آبادان اعزام شدند . لازم بود بخاطر سفارش سهراب به ایشان نیز اطلاع دهند اما پیدایش نمی کردند . او شبها به خانه نمی_ رفت و در مناطق نظامی (بسیج آن زمان) می ماند . بعد از کلی جستجو او را یافتیم و به او اطلاع دادند که آماده شود . و سرانجام در تاریخ 20 / 9 حرکت کردند . از همان سپاه ورامین که حرکت کردند . اسلحه هایی را که داشتند و نیز وسایل تخصصی را با خود برداشتند . و حرکت کردند .

 


 
comment نظرات ()
 
شرح آنچه که اتفاق افتاد
نویسنده : من (برادر زاده شهيد) - ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۳۱
 

هنوز خیلی از شروع عملیات نمی گذشت کاملا مشخص بود که ارتشی ها اصلا برای انجام عملیات توجیه نیستند . در نتیجه خیلی زود سربازان ارتش تسلیم شدند و فقط ما که تقریبا 30 نفر بسیجی بودیم مانده بودیم . از سنگر خود بیرون آمدم و دیدم که سهراب روی راس جغرافیایی خاکریز نشسته . وقتی من را دید گفت : «حالا چه کنیم » گفتم تو بیا پایین یه تصمیمی می گیریم . بی توجه به حرف من و تیرهای عراقی ها به افق خیره شده بود . به او التماس کردم که پایین بیاید اما باز غرق در اندیشه خود بود گویی هیچ صدایی نمی شنید نه صدای من نه صدای تیر دشمن که با سرعت از بینمان رد می شد . بر اسرار خود پا فشاری کردم . وقتی سماجتم را دید و از دستم خسته شد قدری پایین تر آمد و در راس نظامی خاکریز قرار گرفت . باز در تیررس بود اما در دیدرس نه . در حال تفکر بود که به او گفتم نگران نباش و خود نیز به فکر فرو رفتم (یعنی چه اتفاقی می افتاد ... باید چه میکردیم ...) ...

به یکباره گلوله کالیبر 7 ای نظرم را جلب کرد . گلوله به شقیقه او برخورد کرده بود و صورتش را خراب کرده بود . به عقب پرتاب شد و تعداد زیادی از گلوله از همان جنس به طور اریب به قفسه سینه و شکم او برخورد کرد . سهراب در کنار من به زمین افتاد . او در این لحظات با دشمن چه کرده بود که اینگونه او را به رگبار بسته بودند.

دیگر نمی توانستم بمانم و او را ببینم . باید می رفتم تا راه او را ادامه دهم و افکارش را عملی کنم .

 


 
comment نظرات ()
 
عشق امام
نویسنده : من (برادر زاده شهيد) - ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۳۱
 

روزی یکی از بزرگواران به ایشان هشدار داد که با توجه به کارها و فعالیتهایی

که انجام می دهند عاقبت سختی در انتظارش است . ایشان در جواب این هشدار

می فرمایند : « حاضرم مرا دستگیر کنند و در میدان اصلی ورامین زنده زنده  ،

پوست بکنند، این را می توانم تحمل کنم اما نمی توانم تحمل کنم که در مقابل

چشمان من به امام بی احترامی کنند»

مادر شهید

 

 


 
comment نظرات ()
 
فقط خدا
نویسنده : من (برادر زاده شهيد) - ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۳۱
 

روزی که ایشان برای اعزام به جبهه اماده می شدنداجازه ندادند

کسی بفهمد که در حال اعزام هستند وفقط خانواده و تعدادی از

دوستان این موضوع را می دانستند. مادر دل تنگ بود و گریه می کرد

سهراب به ایشان متذکر می شوند که بی قراری او جلوه ای از دنیا طلبی

است . حرف سهراب دل مادر را آرام و غرق در توجه به خداکرد و

باعث شد  مادر فرزند برومندش را برای رضای خدا راهی جبهه جهاد کند.

او در آخرین نامه ،  خطاب به پدر و مادر این گونه می فرماید :

« ... بدانید اگر برای من گریه و ناراحتی کردید آنگونه

که باید وشاید خدا را نشناختید ... »


 
comment نظرات ()
 
معلم بزرگ
نویسنده : من (برادر زاده شهيد) - ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۳۱
 

معلم بزرگ

ایشان در روزهایی که به عنوان معلم آموزش نظامی ایفای خدمت به

اسلام عزیز میکردند . بسیار در رابطه با نظم سختگیر بودند روزی

بخاطر بی انضباطی یکی از آموزش گیرنده ها او را امر به انجام 30

کلاغ پر در مقابل دوستان می فرمایند . اما تا هفته بعد که دوباره سر

کلاس حاضر شوند متوجه می شوند فرد خاطی "سید" بوده است .

در نتیجه استاد بزرگوار بعد از کلاس او را نگه داشته به کناری می برد

و 50 کلاغ پر در مقابل او انجام می دهد و می فرماید: « این عمل را

فقط به خاطر اینکه "سید" بودی انجام دادم».

سید محسن اقوامی

 


 
comment نظرات ()
 
شهیدان زنده اند ...
نویسنده : من (برادر زاده شهيد) - ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۳۱
 

یکی از دوستان آزاده ، این شهید بزرگوار تعریف می کند که در شبهای اسارت شبی خواب می بینند که شهید از مناطق بازگشته و کاملا سلامت است . در خواب با شهید دعوا می کنند که : « مرد مومن توکه حالت خوبه پس چرا اینقدر ما را اذیت کردی ، تا حالا کجا بودی ... » صبح که از خواب بیدار شدند به سراغ افرادی که ناظر شهادت شهید بودند می روند و آنها باز به شهید شدن سهراب اعتراف می کنند . این خواب 3 شب پشت سر هم تکرار می شود .خاطره این خواب در خاطر دوست می ماند و کنجکاوی او را بر می انگیزد تا علت این حادثه را بداند . بعد از پایان اسارت و باز گشت به میهن به این نتیجه می رسد . که این سه شب ، شبهایی بوده که شهید وارد معراج شهدای تهران ، ورامین و بعد از آن نیز تدفین می شوند .

حسین سلطانیه

 


 
comment نظرات ()
 
او راهش را انتخاب کرده بود
نویسنده : من (برادر زاده شهيد) - ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۳۱
 

شهید4ماه قبل از اعزام به جبهه در تصادفی دچار شکستگی پا می شوند. روزی مادر از شهید می خواهد تا اوهم به جبهه ها برود. شهید در خطاب به مادر می فرماید : "پا نداشتم و گرنه نمی ماندم تا شما بفرمایید، حتماً می رفتم" و بالاخره اندکی بعد سهراب وظایف سنگین خود در سپاه را واگذار کرده و به سوی جبهه های نبرد حق علیه باطل می شتابد . یکی از دوستان همراه شهید اینگونه نقل می کند :ما هر دو فنی کار بودیم پس مسئولیت کارهای مهندسی را به عهده گرفتیم . سلاح نظامی سنگینی نداشتیم اما وسایل تخصصی  تقریبا زیاد داشتیم.او هم در گروه مهندسی بود و هم آر پی جی داشت.شب حمله آمد و جلو دار گردان شد . دیگر خطر برایش معنی نداشت راهش را انتخاب کرده بود و می خواست به هدف برسد . ما مامور بودیم مین ها را خنثی کنیم و باید همراه هم می بودیم . در محلی که ما بودیم بخاطر وجود لوله های نفتی نمی توانستیم از مین یاب استفاده کنیم . جلوتر از همه راه افتادیم و مین ها را خنثی کردیم اما بعد از میدان مین او را در کنار خودم نیافتم . با خود گفتم که بخاطر وضعیت پایش حتما عقب مانده و تا قبل از آغاز عملیات در پای خاکریزهای دشمن خود را به ما خواهد رساند ، به راه خود ادامه دادم تا به خاکریزها نزدیک شدم دو سایه روی خاکریزها دیدم . از اینکه تا قبل از دیگران و در اولین لحظات رسیده بودم خوشحال بودم . وقتی به آنها نزدیک شدم یکی از آن دو سایه سهراب بود .

حاج حسین خلیلی

 


 
comment نظرات ()
 
سوغاتی بابا
نویسنده : من (برادر زاده شهيد) - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢۱
 

در روزگار کودکی شهید ، پدر بزرگوارشان به حج مشرف می شوند . از جمله

سوغاتی هایی که می آورند یک کفن بود . بعد از پخش سوغاتی ها مادر بزرگ

شهید می گوید : " تو حج رفتی پس کفنیش دیگر مال من" . پدر مخالفت می کند .

  این وسط سهراب کفنی را برمی دارد و می گوید : نه مال شما بابا ، نه مال شما ننه جون ،

مال من . او را دعوا می کنند و می گویند تو کودکی این حرفها را نزن.  سرانجام قرار

گذاشتند هر کس زودتر احتیاج داشت آنرا بردارد . چند سال بعد در زمانی که پدر و

مادر بزرگ در قید حیات بودند کفنی مکه همراه جنازه شهید دفن می شود .

مرحوم پدر شهید


 
comment نظرات ()
 
سخن آخر
نویسنده : من (برادر زاده شهيد) - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢۱
 

می خواهم آخرین بخش این تحفه ناقابل را به خودم اختصاص دهم من ۶ سال بعد از

شهادت عمو سهراب به دنیا آمدم و نه تنها عموی خودم ، بلکه هیچ شهیدی را ندیدم .

عموی عزیزم را از روی نقل خاطرات دیگران شناختم و به او با تمام وجود

دلبسته شدم . آن روز که دیدم عموی پدرم در نقل خاطره از عمو او را داداش

خطاب کرد یا آن روز که دختردایی اش، عکسش را توی کیف پولم دید و جوی

اشکی از چشمانش جاری شد فهمیدم که هیچ از او نمی دانم دختردایی

شهید به من گفت" نمی دونی عموت کی بود "و من واقعاً نمی دانستم

که عمویم چه کسی بود و بقیه سی و شش هزار عموی دیگرم که بودند.

به کنکاش پرداختم و کمی او را شناختم در همان آغاز آشنایی به این نتیجه

رسیدم که او و بقیه شهدا هدف و آرمانی داشتند پس لازم بود برای شناختن

عمو آن هدف را بشناسم و آن هدف به حدی متعالی بود که مرا جذب کرد.

من جوان ٢۴ساله ایرانی وظیفه دارم راه شهدا را ادامه دهم و هرگز نگذارم

اسلام عزیزم مظلوم واقع شود. من وظیفه دارم از تمام مستضعفین و مظلومان

جهان حمایت کنم. من باید بیدار باشم و نگذارم کسی خواب بماند. من نباید

بگذارم که دشمن جوانهای هم سن و سالم را به خواب فرو ببرد. من به عنوان

یک جوان ایرانی باید پاسدار خون شهدا باشم و نگذارم فساد و تباهی در کشور

ریشه بدواند و متأسفم برای غفلت زده های در کنارم که گوهر وجودی، ایرانی و

اسلامی خود را به بهایی ناچیز می فروشند . وای بر تو جوان ایرانی در آن لحظه

که ملبس به لباس غرب شدی . او توانست تو را چوب پرچم خود کند. وای بر تو زن

ایرانی در آن لحظه که دشمن توانست تو را عروسکی برای خیمه شب بازی خود کند.

وای بر تو مرد ایرانی که غافل و خوابی. برخیز، بیدار شو آهای جوان ایرانی نکند

دیر شود و دشمن بدون خونریزی کشور تو را گرفته باشد و تو را آواره کرده باشد.

این را خوب بدان هدف اسرائیل لبنان و فلسطین نیست هدف آمریکاعراق و

افغانستان نیست هدف آنها خودتویی هرگز منتظر نباش دشمن از همان راه

قبلی وارد شود. اما بدان او همان بلایی که سرقبلی ها آورد سر تو هم خواهد آورد،

به فلسطین فکر کن و به لبنان سال های قبل بیدار شو، برخیز، توخود، خود را ازدنیا

عقب انداختی 

برخیز

بیدار شو

 

 


 
comment نظرات ()
 
راهنمای خاموش
نویسنده : من (برادر زاده شهيد) - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢۱
 

راهنماي خاموش

                    

هنر سوختن و ساختن را ز تو آموختم

سوختم از آن زيبا يادمان ساختنت

و ساختم خود را از آن خاموش سوختنت

مي سوزم و روشن مي سازم

                ياد تو را

تقديم به شهيد سهراب حاجي مزداراني

 و همه عمو هاي شهيدم

 

 


 
comment نظرات ()
 
پرواز
نویسنده : من (برادر زاده شهيد) - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢۱
 

 

پرواز

 

به تماشاي پرواز زيبايت ، ناشکيبانه نشستيم

تو عاشقانه پريدي ، ما در خاک حقيرانه نشستيم

سير را تو کردي ، از خاک تا افلاک

ما در انتظارِ افلاک،خاک بر سرانه ،نشستيم

تو معشوق ديدي ،طعم وصل چشيدي

ما در انتظار طعم وصال ،عاشقانه نشستيم

تو رها کردي ،تو پريدي ،تو به بي کران رسيدي

ما به تماشاي آن پروازِ تا بيکرانه ، نشستيم

 

نمي گويم تو فراموش کردي ياران را ، نه

ما در اين دنياي پست ،نارفيقانه نشستيم

دنيا چشمانمان را بست ،خدا را نديديم

دست در دست اين دنياي پست ، طمعکارانه نشستيم

 

تقديم به شهيد سهراب حاجي مزداراني

 و همه عمو هاي شهيدم

 


 
comment نظرات ()
 
پرنده مهاجر
نویسنده : من (برادر زاده شهيد) - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢۱
 

پرنده مهاجر

زيبا سيمايِ منقوش در قلبم

آواز استواري زمين

جاري جوي هاي اشکم

مي خروشد به ياد تو

پرنده مهاجر

وصال پاکت مبارک

زيبا سفر کرده عاشق

وصال پاکت مبارک

 

تقديم به شهيد سهراب حاجي مزداراني

 و همه عمو هاي شهيدم


 
comment نظرات ()
 
کلام آخر
نویسنده : من (برادر زاده شهيد) - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱٩
 

راهش پایدار

 و

 یادش گرامی باد


 
comment نظرات ()